تبليغاتX
همه ی فکرهای من
همه ی فکرهای من


خدا رو شکر

سلام 

وقت ندارم ؛ برای وبلاگ نویسی ، کلن

خواستم بگم خدایا شکرت

خواستم بگم صدای شیرین معصومه که با حوصله و احترام به هانیه در انجام تکالیفش کمک می کرد؛ شنیدنش برای من که از بی حالی تو تختخواب افتاده بودم ؛ خیلی شیرین بود. به خودت قسم که شکر داره 

خواستم بگم صدای خوردن کاسه بشقابها که مردی برای تمام فصول زحمت شستن اونها رو می کشید؛ شنیدنش برای من که از بی حالی تو تختخواب افتاده بودم ؛ خیلی شیرین بود. به خودت قسم که شکر داره 

جوری شد که گفتم خوبه کلن خودم رو بزنم به مریضی 

خواستم بگم مامان دوتا دختر بودن و همسر یه آقا بودن برام باعث افتخاره

خواستم بگم شکرت که درک می شم. به من کمک میشه

خدایا شکرت برای این همه آدم خوب و این همه فهم و درک

می خواستم بگم همکارهایی که با اشتیاق از بودن دوباره ی من کنار خودشون ابراز شادی میکنن؛ بودن مجددم در هنرستانی که همه چیزش نو و تمیز و مرتبه حتی رفتن به سرویس بهداشتی هم لذت بخشه

خدایا شکرت

خدایا من رو به خاطر غفلت هام ببخش

خدایا قلبم رو روشن کن

و

خدایا به من قدرت بده فاینال رو پاس کنم 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:5 توسط ذهن من| |
کمی پیش هوسش رو کردم؛ همین الان رسید(عمو امین آورد دم در) 

همیشه همینطوره، داره باورم میشه این یه نشونه اس، هر وقت نان سنگگ بخوام میرسه

خدایا شکرت 

*************************************************

بالاخره بلاگفا افتخار دادن و رخست و مجال فرمودن تا ما هم سری به دنیای وبلاگ بزنیم

بازهم شکرت

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:29 توسط ذهن من| |
سلام

وااااااااااااااااااااااااااااای می دونید چه حسی دارم

تصمیم گرفتم به مناسبت روز دختر (تولد پر برکت حضرت معصومه(س)) برای دخترای گلم هدیه بگیرم. قرار شد بعد از کلاس زبان بابایی شون بیان باهم بریم یه جفت تیبل میت(میز های کوچک سیار که روبری مبل یا تخت میزارن و همه استفاده ای میشه ازش کرد.) بخریم.

خلاصه من با ماشین اومدم سر کوچه ی کلاس زبان مردی برای تمام فصول هم که محل کارشون همون نزدیکی است ، اومدن سر کوچه و پناه برخدا نشستن جای شاگرد شوفر یعنی جای همیشگی من!!!!!!!!!! وای وای وای ، 5 دقیقه بغل دستش رانندگی کردم؛ 50 تا ایراد گرفت ازم؛ انقد گاز نده ، پا تو از رو کلاج بردار، چرا نمیری دنده 3، اینجوری ماشین داغون میشه(تا حالا لابد معجزه بوده که ماشین نابود نشده زیر پای بنده) و اونجوری کلی بنزین مصرف میشه.............................

خلاصه

خرید دو نفری کوفتم شد، لام تا کام حرف نزدم ؛ بعد از خرید هم صاف رفتم نشستم سر جای خودم ، سر کوچه ی اداره ایشون پیاده و ما راننده شدیم، یه نفس عمیق کشیدم و گازوندم آآآآخیییی

ولی خداییش پر بی را نمی گفت ؛ من هم سعی کردم رعایت کنم .

تا رسیدم خونه هدیه ها رو کادو پیچ کردم و کلی تنهایی حال ترکوندم و انرژی مثبت و خیال بافی و.............

چند وقتی بود، ماشین خیلی کثیف شده بود از بیرون و داخل؛ دیگه حالم ازش داشت به هم می خورد. تصمیم گرفتم خونه که رسیدم تا قبل از اومدن بچه ها ماشین رو بشورم ؛ 

برای اولین بار توی عمرم

ما تو آپارتمان زندگی می کنیم در نتیجه حیاط بی حیاط ولی مجتمع بزرگی داریم که فضای باز زیادی داره روبروی هر بلوکی دم باغچه هم چند تا پارکینگ با چارچوب آهنی و سقف ایرانیت ساختیم. خلاصه با شیلنگ که وصلش کردم به شیر آبّ تو باغچه (با خواهش تمنا باریکه آبی میاد ازش) و برس و کهنه و جارو شارژی افتادم به جون ماشین. کار بدنی سختی بود ، هرکی هم رد میشد خیره خیره نیییییییییییییگاااااااااااااااااااااه میکرد که من به همه اشون حق میدم ؛ ول یخوب من هم تحملم تموم شده بود . تازه کلی هم صبوری به خرج دادم.

خیلی احساس خوبی داشتم ، حتی بهتر از خونه تکونی

دلم میخواست خیلی تحسین بشم و تحویل گرفته بشم. ولی خوب بعد از ظهر فقط شنیدم بابای دخترها بشون با تحکم و تهدید فرمودن:"مامان ماشین رو تمیزکرده، وای به حالتون اگه دوباره کثیفش کنید." 

اصلن شاعرانه نبود...........

به هرحال 

فردا روز دختر و برای اولین بار ما داریم به دخترهامون کادو میدیم ...................

فعلن


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:48 توسط ذهن من| |
سلام 
یه چند ماهی میشه که هم خودم هم اطرافیانم از همسایه بگیرین تا آشنا و فامیل در به در دنبال یه جلسه ی قرآنی مناسب (مناسب=همه مون از خانواده هایی مذهبی هستیم و یه چیزهایی رو از پدر و مادر یاد گرفتیم، بنابراین سطح جلسه برامون مهمه.) خودم شخصا از خیلی ها پرس و جو کردم و به جاهای مختلف سرزدم و به افرادی که در این زمینه متخصص هستن سپردم ولی نمیشد که نمیشد.
خلاصه
ما هم که کم طاقت زود برای خدا شاخ و شون میکشیدیم که خدایا ببین ما میخوایم ها ولی نمیشه!!! 
شروع کردم خودم آروم آروم قرآن رو رو خونی کردن و مطالعه معانی؛ که یه قرآن با تفسیر ساده توسط آقای مکارم شیرازی به نام قرآن حکیم به دستم رسید؛ که فکر میکنم هدیه ی خدا به این بنده ی حقیرش بود خیلی کمکم کرد. ماه مبارک رو با قرآن حکیم سپری کردیم. 
عید فطر خدمت یکی از بزرگان فامیل رفتیم، این خانم بزرگوار از اساتید حوزه هستن؛ سراغ جلسه مون(فرهنگ اندیشه)  رو گرفتن و یه پیشنهاداتی برای آموزش مهارتهای زندگی برمبنای اسلام به کودکان دادن؛ ما هم خیلی استقبال کردیم ؛ در بین همین صحبتها بود که ایشون گفتن ما به غریبه ها فایده میرسونیم؛ همه جوره ولی برای آشنا و فامیلمون هیچ کار نمی کنیم. من و همراهام هم فرصت رو غنیمت شمردیم و گفتیم: یعنی  شما میان محله ی ما، استاد ما بشین و ما هم یه جلسه ی تفسیر قرآن بزاریم؟؟؟؟!!!!(همچین له له میزدیم) ایشون هم فرمودن: چرا که نه؟ (بعدها فهمیدم ایشون خیلی جا ها میرن، بدون چشم داشت مالی  ) 

این بهترین عیدی بود که عید فطر به ما داده شد.

خلاصه 
اولین جلسه روز سه شنبه 21 مهر ماه برگزار شد؛  
 
به پیشنهاد استاد از سوره ی انعام شروع کردیم.
ابتدا درباره ی حمد و سپاس خداوند از طریق درک نعمات خداوند صحبت شده است.
نعمتها به دو بخش مادی و معنوی هستند.
باید سعی کنیم نعمتها رو بشماریم و به یاد بیاوریم(همن تفکر مثبت)
البته برای درک نعمت باید بدونیم که همه چیز از خداست. همه چیز نعمت است.
اقرار به نعمتهای خدا کنیم.
نعمتهای معنوی مثل هدایت بر نعمتهای مادی برتری دارند.
خداوند با امرو نهی ها در قرآن انسان را تربیت می کند؛ این تذکر و تربیت نعمت بزرگی است از طرف خداوند یعنی خداوند ما را به حال خود رها نکرده است.
در صورت انکار نعمتها یا ناسپاسی دچار عذاب می شوید.
خداوند نیازی به شکر ما ندارد. شکر از مراتب انسانیت است. 
تسلط شیطان بر انسان شاکر کم می شود.
نعمت یافتگان :
1- انبیا
2- صدیقین
3-شهدا
4- صالحین

اقسام شکر:
1- اعتقادی
2- عملی
3- زبانی

فواید شکر:
1- افزودن نعمت
2- تکامل انسان در گرو موفقیت در آزمون های الهی است، شکر باعث موفقیت در آزمون های الهی است.

***************************
نکات :
گذشت را برای خدا بکنید؛ خداوند تلافی کننده است.
امید به خدا داشته باشیم و قوی؛ با کوچکترین سخنی مثل کودکان ضعیف خود را نبازیم چون ما خدا را داریم.

********************************* 
قرآن و اهل بیت نور هستند. شکر این دو نعمت را فراموش نکنیم



خدایا به تو توکل میکنم. به تو اعتماد دارم. و از تو کمک می خواهم.
 
  




نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:0 توسط ذهن من| |

سلام

دیروز مردی برای تمام فصول وقتی تشریف اوردن منزل و با آمدنشون قلوب مومنین (شامل عیال و بروبچ) را منور فرمودند؛ کیسه ای در بغل داشتند که کنجکاوی اندرونی این مرد وارسته رو برانگیخت. (شکلک له له زدن از شدت فضولی) البته ایشون قبل از اینکه ما حرفی بزنیم با حرارت و هیجان توضیح فرمودندکه................

ماجرا ازاین قرار بود که مردی برای تمام فصول(الکی این اسم رو براش انتخاب نکردم. باور بفرمایید که بعد از کلی بررسی و جستجو و کار کارشناسی این نام گذاری انجام شد.)قراره  تشریف ببرن به شهرستانهای استان و برخی امور کاری رو به همکارانشون در شهرستانها آموزش دهند ؛ برای اینکه هر شهرستان به طور مستقل عمل کند و اینقدر به مرکز استان و اداره کل وابسته نباشند و لازمه ی این کار آموزش دقیق و بر مبنای کار واقعی می باشد. در همین راستا این مرد کوشا و اهل عمل کلیه آموزشها را به صورت اسلایهای پاور پوینت آماده نمودند که واقعن هم براشون زحمت کشیده و هم جذابن هم کاربردی (من از قبل در جریان بودم و همیشه با تمام وجو تشویقش میکردم و سعی میکردم توی خونه فضایی ایجاد کنم که بتونه هر چه قدر لازمه از اینترنت استفاده کنه و مطالب و تصاویری که نیاز داره رو پیدا کنه) الان که من این پست رو مینویسم ایشون آبادان هستن (شکلک مرررررررررردی در سفر کاری)(موزیک مسافر کوچولو رو هم می تونید متصور بشید)

و اماااااااااااااااااااااااااااا توی کیسه چی بود؟؟؟؟؟!!!!!!!

یک عدد لپ تاپ که احساسات نوستالژیک ما رو برانگیخت. آخه مال دوران حدودا عهد بوق بود. البته از اون لپ تاپ های کتک خور بود. حال قرار بود این رو آماده اش کنن ببرنش شهرستان (به دو دلیل اطمینان و پرستیژ/ البته من که چشم آب نمی خورد که بشه به این ما قبل تاریخی اطمینان کرد و بیشتر مایه آبرو ریزی بود تا کلاس ولی استحکام و دوامش برام قابل تحسین بود. (شکلک تحسین یک موجود که بعد از کلی سختی و دربه دری و شکنجه و بازی خوردن امید به زندگی رو از دست نداده)) 

این جور که مردی براب تمام فصول برام تعریف کرد، چند ده تا لپ تاپ توی گوشه کنار اداره شون مثلا تو انباری یا تو کشوی کمد میز اسقاطی که پرتش کردن گوشه ی سالن یا توی طاقچه ی اتاق خدمات ماشینی و خلاصه هر گوشه کناری یه لپ تاپ افتاده . چرررررررررررررا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جووونم براتون بگه که این لپ تاپ ها رو یه زمانی برای رییس روسا میخرن و اونها هم به خانم بچه هاشون تقدیم میکنن و از اونجایی که مسئولین محترم وقتشون خیلی گرانبها تر از اینه که بشیننبا کامپیوتر بازی بازی کنن ؛ خانمهاشون هم که باید به آقای رئیس برسن کل 24 ساعت(یه وقت منشی چیزی تورشون نکنه) ..........

خب تنها کسانی که علم و فرصت و لیاقت استفاده از این تکنولوژی رو دارن فرزندان روسا یا همون آقا زاده ها یا خودمونیش همون بر و بچ معرف حضور همگان ، می باشند.اثر دست و پای این عزیزان رو تمام این لپ تاپ ها میشد دید. در نهایت وقتی این لپ تاپها به درد نخور و از مد افتاده شده اند، روسای عزیز ناگهان تصمیم می گیرند (احتمالن به سال اصلاح الگوی مصرف برمی خورن، یا مثلا اعلام کردن هر مسوولی لپ تاپ نداره بهش میدن و بعضی ها هم که همیشه در لیست" ما هیچی نداریم "هستند.............) اونها رو به اداره اهدا کنن.

به هر تقدیر از بین کلیه ی لپ تاپ این یکی برگزیده شده و به خونه ی ما اومد.و قرار شد توسط ما تیمار بشه ببخشید سرویس بشه یعنی ویندوزش که ام ای بود بشه ایکس پی و درایور هاش که اصولن گم شده بودن دانلود بشن.........

من که خوابم می اومد رفتم که بخوابم دیدم ، آقامون هم چشاش از خستگی رو به سرخی است ، پیشنهاد کردم که با لپ تاپ بیاد تو اتاق خواب هم بخوابه هم ویندوز نصب کنه ............

اول ناز فرمودن و تاکید کردن که باید درستش کنم و فردا می خوامش و....... از این حرفها من هم که کم توی اینجور موقعیت ها گیر نکرده بودم ، ترجیح دادم اصرار نکنم و رفتم لالا که بعد از نیم ساعتی ، یه مرد لپ تاپ در دست اومد و ولو شد رو تخت .........

درگیر بود با نصب ویندوز که تشخیص فرمودم باید همیاری کنم(شکلک دوستی ، خوبی ، مهربونی ، درک متقابل  و...........) بلهههههههههه رفتم کیف سی دی هام رو آوردم و چندین فقره سی دی های ویندوز که اتفاقن از خود این مرد مومن کشششششششش رفته بودم ، خالصانه تقدیم نموده و ایشان انگار که بعد از سالها عشق اولش رو دیده باشه کلی هیجان زده گشتند و به این حقیر با لحنی متعجب همراه با چاشنی ذره ای ، اندکی ، خوردهای ، یک اپسیلون دلخوری درحالی که سر تکان میدادند فرمودن: ددددد اینها پیش تو بود.

ولی خب کارش راه افتاد .........

دقایقی بعد ،

داشتم دیگه خواب میرفتم که  صداهای عجیبی به گوشم رسید ، دیدم که.....

آقامون به شدت انگشت سبابه اش رو به صورت عمودی روی دگمه های لپ تاپ فشار میده به طوریکه آثار زدن زور در چهره ای این بزرگوار کاملن مشهود بود. متوجه شدم که زمان وارد کردن پسورد ویندوز رسیده و این لپ تاپ هم که قبلن زیر دست و احتمالن پای ملتی بوده که از کامپیوتر فقط باز ی با اون رو بلدن ، دگمه هاش کار نمی کنه.

تا پایان پروژه ی روبه راه کردن یک لپ تاپ برگزیده ؛ چندین تا از دگمه هاش هم کلن در اومدن ، عین یه آدم پیر شده بود که دندون مصنوعی هاش رو درآورده باشه. بعضی از دگمه هاش هم که در بازی ها خیلی کاربرد دارن مثل دگمه ی فانکشن اصلن رفته بودن پایین و بالا نمی اومدن...........

با تمام این اوصاف ما هرچه که تونستیم  براش انجام دادیم و امیدوارم که کار داده باشه.........

البته من تمام مدت به آقامون میگفتم بابا چند تا از این لپ تاپ ها بیار خونه (حالا که اینقدر هرکی هرکیه) امیدوارم موثر باشه......(شکلک سود جویی و زرنگ بازی اداری و سو استفاده از بیت المال و..........)

نتیجه این ماجرا:

اگه خیلی خوابتون میاد یه مرد با لپ تاپ رو به تختتون دعوت نکنید.........

امید به زندگی رو از لپ تاپ ها بیاموزید.

بدونید و آگاه باشید که روسا و مدیرا و مسوولان خیلی به امکانات تیازمندن .........آخه الان دیگه هیچ کدومشون لپ تاپ ندارن(شکلک اشکها و لبخندهااااااااااااااااا)



نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:39 توسط ذهن من| |
سلام
امروز ترم جدید زبان شروع شد. تابستون که مرخصی فرمودیم و حالا کلا گاگول شده؛ رفتیم نشستیم سرکلاس(شکلک لبخند احمقانه)
اکثر همکلاسی هام مرخصی بودن و حالا دوباره دور هم جمع شدیم. احساس راحتی کردم.......

توی کانون همیشه روز اول ترم این هیجان با زبان آموز هست که کدوم استاد وارد کلاس میشه ؟؟؟؟!!!!! 
 من دلم خانم کریمی نیا رو می خواست خیلی عالی درس میداد.

بالاخره بعد از کلی گمانه زنی استاد نزول اجلال فرمودند و تمام حدسیات ما نقش بر آب شد.......
ایشان کسی نبود جز استاد ترم اول من، یهو برگشتم به دو سال قبل آخیییییییییییییییی
خلاصه در مجموع خوبه ولی خیلی تند تند حرف میزنه 
از این آدمهایی که خودشون تو حرف خودشون می پرن
حالا ما همینجوریش بعد سه ماه گشت و گذار ، گیج و منگ اومدیم این هم تند تند انگلیسی حرف میزد 
یکی از بچه ها بعد از کلاس دستش رو گذاشت تو دستم ، از شدت استرس ؛ دستش شده بود عین یخ در حال آب شدن
به اش گفتم ای بابا بی خیال
کلی خندیدیم

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:18 توسط ذهن من| |

خدایا شکرت
امروز چهار مهر راحت از خواب بیدار شدیم. سرحال و قبراق 
دعای عهد با صدای آقای فرهمند بعد از مدتها از شبکه چهار حالمون رو خوش کرد.
صبحانه دور هم بعد از مدتها خیلی چسبید.
بچه ها هم آماده شدن و رفتن سوار سرویس شدن.
من هم آشپزخونه رو جمع و جور کردم و از خونه بیرون زدم.
هوا خیلی خیلی خوب بود . متعادل و پاییزی
با بسم الله و توکل سوار ماشین شدم و رفتم اداره .........

توی دفتر رییس نشستم منتظر
منشی اش اومد گفت رییس پرسیده که من پیش مسئوول فنی و حرفه ای رفتم؟؟؟
یه کم تعجب کردم نه زیاد. انتظار زیادی نداشتم 
گفتم من با همه صحبت کردم به نتیجه ای نرسیدم به همین خاطرهم اینجام، ایشون قرار بوده صحبت کنن
منشی گفت حالا شما برو 
من خندیدم و تشکر کردم 
گفتم ممنون و رفتم
من دور خودم میچرخم
البته از مدیر مدرسه به مسئول فنی و حرفه ای 
از مسئول به رئیس اداره
از مسئول نظری به مسئول کارو دانش
................
از اواسط شهریور تا حالا دارم بین این آدمها دور میزنم و دوباره سرجای خودمم

من ناراحتم ولی نه زیاد 
کار کردن و زندگی داره یادم میده بی خیال باشم
من ب اینکه شاگرد بی استعدادی هستم 
ولی تکرار که رمز موفقیت آموزش هست داره نتجه میده

فردا میخوام برم سازمان 
اونجا آدمهای جدیدی به دایره ی من اضافه میشه
پس دوری که میخوام بزنم هم بزرگتر میشه

سعی میکنم توی این دور زدنها کسی رو دور نزنم
مطمئنم خدا داره من رو میبینه

وقتی نشستم تو ماشین تا برگردم خونه ؛ حس کردم از هیچ کس دلگیر نیستم
نه از مدیر نه مسئولها نه رییسها

اومدم نهار پختم و ایمیلهام رو چک کردم
بچه ها با یه عالم شور و هیجان و کلی حرف و سروصدا اومدن 
من به شون نگاه میکردم یه کلاس اولی یه پنجمی
به حرفهاشون گوش میدادم و میخندیدم وسط حرف هم می پرن

نهار که خوردیم
باهم رنگین کمون دیدم یعنی داریم می بینیم

خدایا شکرت خیلی روز خوبیه

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 15:11 توسط ذهن من| |
سلام
عیدتون مبارک ، خدا رو شکر عید خوبی بود.دید و بازدید از فامیل خوش گذشت.
هوا هوای عجیبی شده بود، البته طبیعت خوزستان به خصوص اهواز خیلی غیر قابل پیش بینیه، هوا روز عید شامل شرجی و خاک و باد و گرمابود.
فضای مملکت هم دسته کمی از هوای شهر ما نداشت. روزهایی شده که هرکس هرچه داشته باشه از علم یا دین یا ثروت یا مقام یا حتی همه اش رو باهم در عیدترین عیدها هم نمی تونه از ته دل شاد باشه و خوشحال .... چیزی فراتر احاطه پیدا کرده بر زندگی ایران و ایرانی
یه چیزهایی بود که من نوشته بود درباره ی درونیاتم چیزهایی که بیشتر درددل قلم بود با کاغذ نه بیشتر ، چیزهایی که ریز بودن، ریز ریز ولی گاهی کلافه ام میکرد پس میریختم رو کاغذ.......
بعدتر به نظرم دور ریختنی می اومد ولی من نگه شون داشتم . 
بعدتر ها دوباره این ریز ریزها، عقده شدن ، رنجم میدادن؛ نه خودشون ،بی ارزش بودنشون ......
بعدترها ی بعدتر وقتی برگشتم به اون نوشته ها ،دیدم رنجهای چند سال پیش من الان هم رنجم میدن
و این به نظرم هیچ خوب نیست من دارم پس رفت میکنم
کاش روزی اون قدر دستم رو به بالا می رفت که کاغذهام رو پاره کنم
به امید شادی جاودانه

 
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:12 توسط ذهن من| |
سلام

فقط خواستم بگم در این شبهای قدر التماس دعا دارم


نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:16 توسط ذهن من| |
سلام

من این کتاب رو خیلی دوست داشتم ، دزده و مرغ فلفلی....

آقای فلفلی، شخصیت مشهور داستانهای کودکان توی این کتاب به دنبال دزدِ مرغ عزیزتر ازجانش تقریبا تمام ایران رو میگرده..........(احساسات نوستالژیک)

البته کسی مرغ ما رو ندزدیده چون اصلن ما مرغ نداریم، ولی یه عشقی داریم که بریم وجب به وجب این خاک پاک رو ببینیم و سیاحت کنیم.(خیلی کتابی شد، نه؟؟؟؟)

امسال تابستون زدیم به دل جاده، جناب مردی برای تمام فصول هم دو هفته کمپلت مرخصی فرمودن (کاری فرمودند کارستون،سالهای قبل فقط یه هفته می فرمودند و مسافرت ما سک سوکی بیش نبود(خیلی کوتاه و مختصر مفید همچین وایه به دلی)) من هم که خودم رو از هفت دولت آزاد کرده بودم نه کاری نه کلاسی نه دغدغه ای..........

خلاصه سفر ما شروع شد، مسیری که ما رفتیم از قرار زیر بود:

اهواز؛ بوجرد؛ تهران؛ کلاردشت؛ نمک آبرود؛ رودسر؛ بندر انزلی؛ رامسر؛ آستارا؛ اردبیل؛ بستان آباد؛ تبریز؛ بانه؛ همدان و بالاخره اهواز

خیلی خوش گذشت

دیدن دریا ، کوه ، جنگل ، آثار باستانی ، استخر آبگرم ، بازارهای بزرگ و جاده های مختلف ، خوابیدن توی چادر مسافرتی یا کلاس یا ویلا و سوئیت و خلاصه یه عالمه خاطره

من عاشق سفرم، مردی برای تمام فصول در حرکت بودن رو دوست داره یعنی رانندگی در جاده های مختلف این ممللکت وسیع

بزرگی ایران چیزی بود که توی این سفر با تمام وجودمون فهمیدیم، وسعتش؛ گوناگونی زبان و لهجه و فرهنگ و پوشش ایرانی ها واقعا بی نظیره

رکوردهای ما در این سفر:

مدت سفر=12 روز

مسیر سفر= 4000 کیلومتر

همکاری=100 درصد

اصلن دعوا نکردیم=همه با هم مهربون بودیم

هر جا شد خوابیدیم = سخت نگرفتیم

احساس آرامش و لذت بردن=100 در صد

بقیه آمار و اطلاعات به پیوست خدمتتان ارسال می گردد.

اداره ی آمار و مندرجات حال کردن از نوع خانوادگی در سفر

شب و روز خوبی را برای شما آرزومندیم.


نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 2:18 توسط ذهن من| |